تبليغاتX
دلتنگی ها

¤ با یکی از دوستام داشتم توو یکی از خیابونا قدم میزدم ...
دیدم یه جا شلوغه... مردم دور  ِ دست فروشی که صندل زنونه میفروخت جمع شده بودن...
ولی بین اون همه آدم ،نگام به چشمای یه مرد ِ سی و چند ساله ای  افتاد...
 نگاش کردم.... یعنی از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم ....
به چشمای عاشقش ... به دستای کار کرده ش ... به لباسی که هزاران بار پوشیده بودش ... به دوچرخه ی کهنه و قدیمیش ...به کفش های پاره ش....به پيشوني اي كه غرق ِ عرق بود....
      و به لبخندی که رو لباش بود !!!
کنار خیابون ایستاده بود..... صندل ها رو تو دستشون گرفته بود و نگاشون میکرد ...
دلش میخواست واسه زنش بخره ....
ولی واسش ۴۰۰۰ هزار تومن هم ۴۰۰۰ هزار تومن بود....
دست کرد تو جیبش ....فقط  دو سه تا پونصدی !!! هر چقد هم  اگه میخواست تخفیف بگیره باز پولش کم بود ....
 صندل ها رو مثه بچه ای که آدم از بغل کردنش سیر نمیشه زمین گذاشت ...
روی دوچرخه ش نشست و رفت .... سرش رو برگردوند صندل ها رو نگاه کرد...
      ولی ایندفعه دیگه لبخند رو لباش نبود .... !!!
کاش زنـش میفهمید امروز یه ساعتی ... یه جایی ... شوهرش عاشقانه به یادش بود .... !!!

 

نوشته شده توسط منتظر در Sat 6 Dec 2008 ساعت 4:35 PM | لینک ثابت |

 

سلام دوستان گلم :

پس از یه غیبت طولانی بالاخره اومدم شرمنده

این نامه رو وقتی خوندم حسابی متحول شدم شما هم بخونید.............

خدا حافظ مادر...
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو..
----------------------------------
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است .
 
کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....
 
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت
خود برای تو می نویسم ..
 
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در
انتظار من است یکوجب بیش نیست
 
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده
های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..
 
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر
آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت.......
 
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو
باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور
شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و
بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو
به مرگ می سپردم ...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر
در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست
ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون
میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت
داشت تا حد جنون خواهی گریست ...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد
که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و
بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می
توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت
بگیرد ...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در
پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی
سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر
حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که
شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را
به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در
عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد
است .
می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده
است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر
خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن
نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت
بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ،
بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست
نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ...
بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل
آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در
تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش
آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش
شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری
که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه
ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام
افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که
می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...
ج
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ،
ج
سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد
بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را
وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !
ج
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ،
بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطر سیه
روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه
صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را
چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی
ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا
برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی
کرد ...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند
ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر
مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....
ج
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!
ج
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور
گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما
! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد
آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای
چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره
مادرم ....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین
بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان
ازمن پرسید : چرا ؟؟؟
دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت
محض به خاک سپردند .
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که
مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون
تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه
بدبخت کند ؟!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان
بچه کمر هستی مرا شکسته بود .
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام
مقرری ماهانه برایت بفرستم .
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک
شب با شکم سیر بخواب روم ....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس
کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز
گفتار شدم ...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ
است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !
خدا حافظ مادر
شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش
چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

        

نوشته شده توسط منتظر در Thu 2 Oct 2008 ساعت 11:43 PM | لینک ثابت |

 

كارت پستال

پرچم كمك داور سرنوشت مدتهاست به علامت در آفسايد ماندن شاديهايم بالاست. نتيجه سرنوشت من و زمستان با هم به تساوي كشيده شد، در حقيقت بازي به نفع تو تمام شد. تقدير، قانون گل نهايي را منحل كرد تا مبادا تو با گل لبخندت دروازه سكوت مرا بشكني. سرنوشت حتي ثانيه اي وقت اضافي براي باز پس گرفتن انتقام از غم تو منظور نكرد. قلب من بيش ترين گل را از تو خورد، تو دروازه ي قلبم را با مهارتي عجيب گشودي و ترجيح دادي كه دروازه ي سكوتم همچنان بسته بماند. شنيدم كه تكل از پشت سر كارت قرمز دارد، نمي دانم آن زماني كه سرنوشت به تنها بخش باقيمانده از آرزوهاي من پشت پا زد، داورها كجا بودند؟ هيچ كس حتي كارت زرد نشانش نداد، چرا هيچ داوري خطاهاي سرنوشت را نمي بيند. زيبا!سكوت تو خطاي مسلمي است كه پنالتي دارد . زيبا! غمت آرزوهايم را درو كرد مدتهاست كه تو دفاع آخر يا همان عقل مرا به شدت مصدوم كرده اي، ياد تو دائم با ضربه هاي آزاد درست كنار دروازه هاي قلبم آتش به جانم ميزند، حقا كه ...دروازه ي خود را بستي و نقطه ضعف دل رسواي مرا يافتي، زيبا! قضيه يك كرنر ساده نيست، تو از همه طرف به من گل زدي ، درد دلهايم را به اوت نزن ، به خدا اينها شوت هاي هوايي يك نفس نيستند ، ضد حمله هم نيستند كه دفعشان كني، زيباي من نگذار در همين بازي نخست از دور شركت كنندگان در مسابقه ي زندگي جام پيكار حذفم كنند ، زيبا تو چه آسان مرا از اوج جدول آرامش به دسته آخر دلواپسي فرستادي من فقط از تو گل خوردم، حالا كه دركم مي كني با مهربانيت برايم از تقدير ، آوانتاژ بگير، زيبا ياد تو در بين 90 دقيقه صبوري و تحمل هم رهايم نميكند ، تو را به خدا تجديد نظر كن ، تو ديگه كارت قرمز نشانم نده .كسي كه خودش يك كارت زرد هم ندارد و آنقدر مهربان است كه گمان نميكنم به كسي كه خطايش تنها ديوانگي اوست قرمز نشان دهد . زيبا ! محرمم نكن ، بگذار تماشايت كنم تا زندگي كنم . من با ديدار تو زمين و توپ تقدير را خواهم بوسيد و با افتخار پيش كسوتي در عشق براي هميشه با جام زندگي خداحافظي خواهم كرد

نوشته شده توسط منتظر در Thu 7 Aug 2008 ساعت 4:8 PM | لینک ثابت |

 

من نشاني از تو ندارم
اما نشاني ام را براي تو مي نويسم
در عصرهاي انتظار به حوالي بي كسي قدم بگذار
خيابان غربت را پيدا كن و
وارد كوچه پس كوچه هاي تنهايي شو
كلبه غريبي ام را پيدا كن

كنار بيد مجنون خزان زده و كنار مرداب آرزوهاي رنگي ام
در كلبه را باز كن
به سراغ بغض خيس پنجره برو
حرير غمش را كنار بزن
مرا خواهي ديد
....
با بغضي كويري كه غرق عصاره انتظار است
نشسته ام پشت ديوار دردهایم.....


نوشته شده توسط منتظر در Mon 28 Jul 2008 ساعت 10:55 AM | لینک ثابت |

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

نوشته شده توسط منتظر در Fri 18 Jul 2008 ساعت 6:50 PM | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
دراین وبلاگ دلنوشته های یک منتظر را مشاهده می کنید
نام: منتظر
شهرت: عاشق
شغل: گدای محبت
جرم: به دنیا آمدن
اتهام: سکوت
خوراکم: اشک
نورم: شمع
کوله بارم: حسرت
دلم: خون
وطنم: غربت
یارم: تنهایی
قلبم: شکسته
چشمانم: گریان
فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندها
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS

قالب و كدهاي جاوا
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط منتظر محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.