تبليغاتX
دلتنگی ها

جزیره

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

نوشته شده توسط منتظر در Fri 18 Jul 2008 ساعت 6:50 PM | لینک ثابت |

شب آرزوهای بزرگ ................. و عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

ولنتاین مسلمین:

 

امشب اولین شب جمعه ی ماه رجب است .

 

ماه محمد (ص) و علی (ع) بزرگ برادران اسلام .

 

 امشب لیله الرغایب است .

 

یعنی شب آرزوها .

 

شب عشاق.

 

شبی که در آن هر که به هر چه دلبسته باشد می رسد.

 

به شرط داشتن یک دل پاک.

 

نه ... خدا بزرگتر از اینهاست .

 

حتی غافلین را هم پذیراست .

 

البته به شرط ندامت.

 

در اول و وسط و آخر آن شب اگر حالی دست داد ما را هم فراموش نکنید

 

 

 

 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش

دستفروشی می کرد.ز این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.

روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که

شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.

بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.

پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
 

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر

آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .

دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»

پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»سالها بعد دختر جوان به

شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه

معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.

هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.

بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.

لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا

شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی

علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به

درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.

گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را

بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه

ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

               «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

 

 

 

نوشته شده توسط منتظر در Thu 10 Jul 2008 ساعت 6:52 PM | لینک ثابت |

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

 

           

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست،

نگفتم: عزیزم ، این کار را نکن.

نگفتم: برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده
.

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه،


رویم را برگرداندم،

حالا او رفته، و من


تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم
.

نگفتم: عزیزم، متاسفم، چون من هم مقصر بودم
.

نگفتم: اختلاف ها را کنار بگذاریم،


چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است
.

گفتم: اگر راهت را انتخاب کرده ای،


من آن را سد نخو اهم کرد
.

حالا او رفته، و من


تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم
.

او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پاک نکردم


نگفتم: اگر تو نباشی، زندگی ام بی معنی خواهد بود
.

فکر می کردم از تمامی آن بازی ها خلاص خواهم شد
.

اما حالا، تنها کاری که می کنم


گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم
.

نگفتم: بارانی ات را درآر
...

قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم
.

نگفتم: جادهء بیرون خانه


طولانی و خلوت و بی انتهاست
.

گفتم: خدا نگهدار، موفق باشی،


خدا به همراهت. او رفت


و مرا تنها گذاشت


تا با تمام چیزهایی که نگفتم، زندگی کنم

 

نوشته شده توسط منتظر در Thu 3 Jul 2008 ساعت 3:46 PM | لینک ثابت |

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

 

الو ... الو... سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ...

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما...

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ...

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي...

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت


 

نوشته شده توسط منتظر در Tue 24 Jun 2008 ساعت 11:39 AM | لینک ثابت |

دنیای کودکی یادت بخیر!!!

   تا حالا فكر كردي از صبح تا شب چقدر مجبوري خودت نباشي؟؟؟
 
   چقدر مجبوري كه احساساتت‌رو به كسي نشون ندي؟؟؟
 
   چقدر مجبوري به بقيه دروغ بگي تا خودتو قايم كني؟؟؟
 
   چقدر مجبوري كارهايي‌رو انجام بدي كه هيچ لذتي برات ندارن؟؟؟
 
   چقدر مجبوري كه از ترس نه بگي؟؟؟
 
   چقدر مجبور شدي واسه كارايي كه اصلا برات لذتي نداشتن خودتو تو منگنه 
    بزاری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 
   چندبار خواستي گريه كني و نكردي؟؟؟
 
   چندبار خواستي بخندي ولي نخنديدي؟؟؟
 
   چرا ماها عادت كرديم اون جور كه خودمون دوست نداريم زندگي كنيم؟؟؟
 
   چرا مجبوريم از ترس اين كه بقيه تاييدمون نكن كارايي‌رو بكنيم؟؟؟
 
   همه اين اجبارا و بايد و نبايدها نمي‌ذاره شبها راحت بخوابيم؟؟؟
 
   خيلي وقته دوست دارم مثل يه بچه كه از دنيا غافل و تو دنياي خودش بخوابم!!!
 
   مثلا اين كه ياد بگيريم احساساتمونو نشون بديم
 
   اگه از دست كسي شكايتي داشتيم به يه روش خوب به اون بفهمونيم
 
   اگه ازمون نظر خواستن هموني رو بگيم كه باور داريم

ناناز خانم

 

نوشته شده توسط منتظر در Fri 20 Jun 2008 ساعت 0:1 AM | لینک ثابت |

داستان

بنام کسی که جدایی وحسرت را آفرید تا بیازماید

 

 

اسمش رضا بودپسرخوبی بود مهربون دوست داشتنی بامریم اشناشده بودسه سال بود فقط باهاش

 

 حرف میزدودست توی دستش بیرون میرفت یه روز باهم رفتن بیرون نشست رو صندلیای رستورانی

 

که توی ساحل بود رضا پشت به دریا بودو مریم روبه دریا چشمای رضا داشت صورت خوشگل

 

مریمو نگاه میکرد ولی مریم داشت دریا رو نگاه میکرد وقتی گارسون اومد گفت چی میخواین رضا

 

گفت بستنی ولی مریم گفت من قهوه میخورم ....

.

 مریم جدی بود...صورتش گرمیه همیشه رو نداشت لبخند رولباش نبود....سردبود..

 

یه دفعه مریم توی چشمای رضا نگاه کردو گفت دوستم داری؟؟.....

 

رضا خندید گفت بعداز این همه مدت حالا میپرسی که دوستم داری؟؟؟؟

 

گفت دوستم داری یانه؟؟؟...خنده از صورت رضا یه دفعه ناپدید شد...گفت نه من دوستت ندارم...

 

مریم کمی ارومتر شد صورتش کم کم داشت مثل همیشه میشد لبخند نمی زد ولی معلوم بود خیلی از

 

این حرف رضایت داره...

 

صدای رضا داشت می لرزید ...گفت دوست داشتی اینو بشنوی؟؟؟....

 

مریم همینطوری مات مونده بود..رضا گفت دیوونه من به جز تو که کسیو ندارم فقط تورو دارم من

 

دوست داشتنو با تو فهمیدم حالا ازم می پرسی دوستت دارم یا نه؟؟؟؟...

 

مریم خندید از ته دلش خندید تا حالا اینطوری خوشحال نشده بود..رضا وقتی خوشحالی مریمو دید

 

اونم خندید طوری می خندیدن که همه فهمیدن و نگاهشون میکردن مریم گفت رضا دوست داشتم می

 

گفتی دوستم نداری ولی اگه اینو از ته دلت می گفتی می مردم...رضا گفت دیوونه پس

 

چرامیپرسی؟..توکه میدونی بی تو میمیرم...

 

مریم پاشدو رفت طرف دریا رضام دنبالش رفت...مریم داشت دریا رو نگاه میکرد شب بود تاریکه

 

تاریک رضا گفت چرا اینقدر دریا رو نگاه می کنی؟؟؟..مریم باخنده گفت پس می خواستی تورو نگاه

 

کنم دریا به این خوشگلی ولش کنم تو رو نگاه کنم؟؟؟..رضا با خنده گفت اره از من خوشگلترشو

 

سراغ داری؟؟خجالت نکش اگه داری بگو..

 

مریم خنده شو قطع کردو گفت می ترسم توی چشمات نگاه کنم میترسم توی چشات گم بشم ...اگه

 

بهشون نگاه کنم نمی تونم باهات رو راست نباشم...رضا گفت مگه تاحالا نبودی؟؟؟؟...مریم گفت چرا

 

ولی یه حرفی توی دلمه که می ترسم بهت بگم..رضا باخنده گفت نترس بگو اخرش اینه که تنهات

 

میذارمو میرم ...مریم گفت مانمی تونیم باهم ازدواج کنیم....رضا گفت چرا؟؟؟نکنه مشکلی

 

هست؟؟مریم ساکت بود رضا داد زد گفت حرف بزن...

 

مریم: من من HIVدارم....

 

رضا خندید گفت اینم یه خول بازیه جدیده؟؟؟

 

از مریم صدایی نشنید..رفت جلو ...مریم مستقیم داشت دریا رو نگاه میکردو اشکاش از چشماش

 

روزمین میریخت

 

صورت سفیدش خیس خیس بود...

 

رضارفت جلو مریمو بغل کرد مریم سرشو روشونه ی رضا گذاشت ...رضاهنوز باور نکرده بود...

 

رضا میترسید دوباره بپرسه که حرف مریم حقیقت داره یا نه؟؟..

 

وقتی دید مریم اروم نمیشه و همینطور گریه میکنه حقیقتو فهمید اما غیر ممکن بوداینهمه خوشبختی

 

توی یه لحظه با یه کلمه نابود بشه نه باورش سخته....تموم اون روزا تموم زیربارون بیرون رفتنا

 

تموم لحظه ها......

 

رضا رفت عقب مریم داشت رضا رو نگاه میکرد می ترسید از اینکه تنهاش بذاره  اگر هم می موند

 

مریم نمی تونست پرپرشدن رضارو ببینه....رضا داشت گریه میکرد تاحالا اشکای رضارو ندیده

 

بود...رضا داشت لبخند میزد ولی نمی تونست جلوی اشکاشو بگیره...

 

رضا افتاده بود زمینو از حال رفته بود وقتی بیدار شد دید مریم نگران بالای سرش نشسته و چند تا

 

ادمم دارن به صورتش اب میزنن رضا با زور بلند شد مریم چیزی نمی گفت ادمای دورو برش

 

میگفتن ببریمش بیمارستان ولی رضا گفت نه حالم خوبه...روبه مریم کرد و گفت اگه موندم فردا بهت

 

زنگ میزنم تاببینمت ...

 

مریم چیزی نگفت این بار خداحافظی نکردن رضا کشون کشون داشت میرفت ....

 

رضابرگشت روبه مریم کرد دید داره گریه میکنه گفت گریه نکن رضا بمیره اگه بخواد تو رو تنها

 

بذاره...

 

مریم بازم داشت گریه میکرد به رضا گفت حالا میفهمم چرا همیشه به دریا پشت میکردی..دل تو از

 

دریا بزرگتره  تو به دریا نیازی نداری ولی من همیشه باحسرت دریا رو نگاه میکنم چون ارزو دارم یه

 

روز ذره ای از دریا بشم...

 

رضا تو تموم عشق دنیا رو یه جا بهم دادی می تونم ازت یه چیزی بخوام؟؟؟...

 

رضا با سرش اشاره کردو گفت بگو عزیزم...مریم گفت برو و دیگه سراغ من نیا....

 

بعد ازچند لحظه به چشمای پراشک هم نگاه کردنو ازهم جداشدن...

 

فردای اون روزهم اتاقیه مریم به رضا زنگ زد گوشی از دست رضا افتاد زمین به رضا خبر داد که

 

مریم خودکشی کرده قرص اعصاب خورده بود تا به بیمارستان برسه تموم کرده بود...

 

رضا گریه نکرد...

 

مریم ازدوستش خواهش کرده بود که رضا اونو خاکش کنه دوست مریم بعداز ظهر اومد در خونه ی

 

رضا تا حرفیو که مریم بهش گفته بودو به رضا بگه درزدو دید کسی جواب نمیده درباز بود رفت توی

 

خونه هیچکس نبود ..

 

رفت توی حیاط پشتی که روبه ساحل بود هیچکس نبود یه میزو دوتا صندلی سفید توی حیاط بود روی

 

میز عکس مریم بود با لبای خندون ....

 

رضا رفته بود دوست مریم ناراحت بود از نامردیه رضا عصبانی بود....

 

غافل از اینکه جسم بی روح رضا توی ساحل اروم گرفته بود...

www.hamtaraneh.com

نوشته شده توسط منتظر در Fri 6 Jun 2008 ساعت 0:18 AM | لینک ثابت |

گنجشک و خدا

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

نامه ی چارلی چاپلین به دخترش : تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریان خودت را نشان نده هیچ وقت چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگاه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد و به او بگو که تو را بیشتر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز ...

 

نوشته شده توسط منتظر در Sun 1 Jun 2008 ساعت 1:0 AM | لینک ثابت |

عشق، از ديد دبيران

                         

 

دبير شيمي :

عشق، تنها اسيدي است كه در قلب فوري اثر مي كند.

دبير فيزيك:

عشق، مانند آهن ربايي است كه معشوق را

به طرف خود جذب مي كند.

دبير ورزش :

عشق، يك توپ فوتبالي است كه

به دروازه هر قلبي اصابت مي كند.

دبير تاريخ:

عشق، تنها واقعه اي است كه حادثه اي عظيم

را براي ابد در قلب آدمها به جا مي گذارد.

:دبير بينش

عشق يك موهبت الهي است كه از طرف خداوند

براي بندگانش فرستاده شده است.

دبير زیست :

عشق، تنها ميكروبي است كه وارد بدن آدمي شده

و در قلب او جايگزين مي شود.

دبير عربي :

عشق، تنها فعلي است كه نيازي به صرف كردن

و معني كردن آن نيست.

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                             عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                            شادی                                 يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر از                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

         اسرار     يعني

عشق

نوشته شده توسط منتظر در Thu 29 May 2008 ساعت 1:17 PM | لینک ثابت |

دوريت برام شده عادت

بک روز توي همين دنيا پسري بود كه عاشق دختري شده بود .

يك روز پسرك مريض ميشه و براي معالجه به خارج مي ره ، قبل از سفرش به دختر مي گه من مي

رم و وقتي كه سلامتيم رو به دست آوردم بر مي گردم تا با هم ازدواج كنيم  و دخترك هم قبول مي

كند و به او قول مي دهد كه منتظرش بماند .

پسرك در طول مدتي كه سفر بود براي دختر نامه مي نوشت و آن را به نشاني دوستش مي فرستاد

تا او نامه هايش را به دختر برساند ؛ در همين پيغام رساني ها پسر قاصد عاشق دختر مي شود و از

آن پس نامه هاي پسرك را به دخترك نمي رساند .

دخترك كه مدتي بود از پسرك خبري نداشت فكر كرد كه پسرك او را فراموش كرده و كم كم به نداي

عشق پسر قاصد پاسخ مثبت مي دهد و آن دو تصميم به ازدواج مي گيرند ، در همين وقت بود كه

پسرك سلامتي اش را به دست مي آورد و به وطنش باز مي گردد و به محض برگشتن از ماجرا با

خبر مي شود و همچنين مي فهمد كه آن دو پس از ازدواج قرار است كه به شهر ديگري مهاجرت كنند

روز عروسي دخترك با پسر خيانتكار فرا رسيد ، پسرك نامه اي به دخترك مي نويسد و آن را به دست

او مي رساند و از او ميخواهد پيش از سوار شدن به قطار آن را بازنكند و دختر هم  چنين مي كند و

زماني كه در كوپه قطار مي نشيند نامه پسرك را باز مي كند .

نامه بدون سلام و نشاني خاصي بود و فقط در آن نوشته بود :

 

ياور هميشه مومن ، تو برو سفر سلامت

غم من مخور كه دوري ، براي من شده عادت

 

در همين هنگام صداي صوت قطار شنيده مي شود و بعد قطار ترمز مي كند و مسافران قطار براي

فهميدن آنچه اتفاق افتاده بود از قطار خارج مي شوند و در همين هنگام چشم دخترك به پيكر بي جان

پسرك مي افتد كه خونين روي ريل قطار افتاده است .

نوشته شده توسط منتظر در Tue 20 May 2008 ساعت 2:58 PM | لینک ثابت |

عکس های زیبا

          

 عشق به من آموخت که عاشق نشوم  

         یا اگر عاشق هم شدم، وابسته نشم 

        عشق به من آموخت که فرهاد نشوم  

        عشق به من آموخت که مجنون نشوم  

نوشته شده توسط منتظر در Mon 19 May 2008 ساعت 3:52 PM | لینک ثابت |

درباره وبلاگ
دراین وبلاگ دلنوشته های یک منتظر را مشاهده می کنید
نام: منتظر
شهرت: عاشق
شغل: گدای محبت
جرم: به دنیا آمدن
اتهام: سکوت
خوراکم: اشک
نورم: شمع
کوله بارم: حسرت
دلم: خون
وطنم: غربت
یارم: تنهایی
قلبم: شکسته
چشمانم: گریان
فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ
نویسندگان
منتظر
منتظر
پیوندها
just for you مرصاد
وبلاگ محمد سلوکی بهترین ستاره دنیا
دوست عزیزم شیما
عاشقانه ها
بهار (صلیب عشق)
قلب عاشق من
آبادان
خفن ترینها و بهترینها
مطالب ادبی کوتاه و خواندنی
خسته ام
خاکستر عشق
سایت رسمی استاد شهریار
LOVE LESS
مملکه الحب
یک عشق و یک دروغ
چشم به راهت هستم
داستان های عشقولانه
سکوتی پر از راز
عاشق و تنها
رویای خیس
کرشمه های عاشقانه ایاز
کویر تنهایی
تمام زندگی یه عاشق
علی
:: قالب بلگفا ::
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید! ذخيره كردن صفحه! اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها! لینک RSS

قالب و كدهاي جاوا
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت

طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط منتظر محفوظ است.طراحی شده توسط مسعود.